شهرآشوب
تحقیقات خوبی بود حداقل به درد کدبانوها می خوره.نه؟وقتی نتایج تحقیقاتم رو می خوندم دلم گرفت ولی بعد خودمو دلداری دادم که از یه نخود مغز همین قدر برمیاد دیگه.نتیجه ی دیگه ای که از همه چیز به دست میاد اینه که میشه بزرگترین مسائل به راحتی ماستش مالید کرد.مثل من که ... را حمل بر نخود مغز بودن کردم.جالبه ها امتحانش یه خورده مجانیه.گوسفند بودن خوب حالیه می دونید چرا به روزنامه گیر دادم؟آخه یه مدت مثل دیونه ها هر روز چند تا می خریدم می خوندم بعدم میذاشتم تو کمدم که جمعشون کنم که حالا نمی دونم چراهمچین کاری می کردم.البته قدیما بود که می شد چندتا روزنامه ی خوندنی خرید.الانم همه شونو گذاشتم باهاشون شیشه پاک می کنم.شیشه ها بدجور کثیفن. باز آمدم.پس از مدتها ننوشتن نوشتن کمی سخت به نظر می آید.شاید بهتر این است از پدر بزرگم بگویم.که قبلا بود ولی الان نیست. بیست و دوم تیر ماه بود که از پس نم نم با طراوت"یس" رنگین کمان شد و به بیکرانه ها پر کشید.رفتن او برای همه ی ما سخت بود چه او تنها پدر بزرگ من نبود بزرگ خیلی ها بود .بزرگی که تا بود از راستی و حق گفت و جز رحمت و مهربانی از او دیده نمی شد.و دیدن چنین بزرگی با قامت بلند و سیمای مهربان زیر خروارها خاک درد بزرگی است...سخت است که خانه از چنین بزرگی خالی باشد و دیگر هرگز چشم های مهربان و دستان گرم او را نبینی.اما جایی رفت که همه خواهیم رفت و چه خوب که او پر بار رفت.خدا او را قرین رحمت خویش قرار دهد. چیزی که این مدت ها بارها به ذهنم آمد این بود که خیلی وقت ها انسان آرزو می کند کاش بتوانی گوسفند باشی.کاش بتوانی نبینی نفهمی نشنوی و خیلی نون های دیگر که خیلی بهتر از دیدن و فهمیدن و درک کردن است ولی به قول بزرگترها زندگي پر از پستي و بلندي است و هنر اين است كه آدمي در همه ي شرايط تاب بياورد و بخندد.اما برای من و خیلی ها سخت است دیدن درد و خندیدن.سخت است زندگی در بلا تکلیفی و ظلم و خفقان و...گرچه گاهی وقت ها خنده ی تلخ ما از گریه غم انگیزتر است.ولی با تمام این ها زندگی جریان دارد و من می دانم که "اگر تنها ترین تنها ها شوم باز خدا هست او جانشین تمام نداشتن ها است و اگر تمامی عالم گرگ های هار شوند و از آسمان هول و کینه بر سرم ببارد او مهربان آسیب ناپذیر من است او پناهگاه ابدی است و می تواند جانشین همه ی بی پناهی ها شود." و همین بزرگترین دلگرمی است که در این بی پناهی ما چنین پناهی داریم. در نشست هاي مختلف و پس از بررسي و تبادل نظر فراوان بر سر كيفيت و چگونگي مشاركت يا عدم مشاركت با صاحبنظران به اين نتيجه نائل آمديم كه بي توجهي به اين انتخاب و تحريم آن نه تنها هيچ سودي به حال ما ندارد، بلكه باعث نديده شدن بيش از پيش ما و محو ما از نقشه ي كشور كه محروميت بيشتر را در پي دارد، مي شود.بارها شاهد بوده ايم وبارزترين نمونه ي آن چهار سال پيش است كه مردم ما خواستند با عدم مشاركت صداي نارضايتي خود را به گوش مسئولان برسانند و ديديم كه با اين قهر و انزوا نه تنها صدايي به جايي نرسيد و كاري از پيش نبرد بلكه به وجود ما نيز به ديده اي ترديد نگريسته شد و داشته هايمان را نيز از كف داديم. تجربه(هرچند خودم ندارم ولي استفاده از تجربه ي ديگران خالي از سود نيست)ثابت كرده است كه با مشاركت و طرح مطالبات و بحث در مورد مسائلي كه يك جامعه ي مردم سالار بايد داشته باشد، حتي اگر با مردم سالاري فاصله بسيار باشد بستري فراهم مي كند كه مهم و لازم انگاشته شوند و همين كه مباحثي چون مردم سالاري، آزدي مطبوعات، مساوات و برابري صرف نظر از جنسيت و قوميت و زبان و مذهب و مسائلي از اين قبيل در مباحث گنجانده شود و به عنوان دغدغه ي مردم در اجتماع انساني مطرح شود، مقدمه اي است براي نيل به آن ها. به استحضار مي رسانم كه برخي جوانان سقزي و فعالين سياسي و فرهنگي شهر فعاليت هاي انتخاباتي خود را از چند ماه قبل شروع كرده و در صدد ارزيابي صريح و معقول شرايط اسف بار فعلي در اين فضاي ناشفاف رسانه اي برآمدند وبا تاكيد بر ميزان اهميت مسئله به مباحثه با اقشار مختلف پرداخته اند، كه مي توان اين فعاليت ها را مفيد و لازم دانست اما كافي نيست. من نيز به عنوان يكي از جوانان سقزي بيزار از بي توجهي و اهمال در مسائل مهم و سرنوشت سازي چون انتخابات كه دودش تنها به چشم خودمان مي رود، از مردم شهرم-خصوصا جوانان-تقاضا دارم كه مقداري از وقتشان را صرف دانستن بيشتر درباره ي اين مسئله ي مهم و اهميت بيشتر آن در وضع كنوني نمايند؛چرا كه انتخابات در كشور ما از معدود فرصت هايي است كه شهروندان مي توانند در تصميم گيري هاي اساسي مداخله كنند و ثابت شده كه مردم در اين انتخاب ها نقشي تعيين كننده دارند و مي توان از طريق انتخابي آگاهانه قدمي در جهت دستيابي به حقوقمان به عنوان انسان و شهروند برداشت. ستاد جوانان حامي موسوي در سقز وبلاگي براي اطلاح رساني و ارائه ي اخبار مهم افتتاح كرده اند.اميد است كه با حساسيت نشان دادن و همكاري با اين جوانان شوري همراه با شعور به فعاليت هاي انتخاباتي ببخشيم. در یکی از کتاب های درسی از تعلق و تعهد سخنی رفته بود و معلم از ما در باره ی احساس تعلق خاطرمان به وطن پرسیدند و مشاهده کردیم که همه تعلقی عجایب به وطن داشتیم و از پس آن احساس تعهدمان را جویا شدند که منافاتی بس عجیب با احساس تعلق هایمان داشت.یعنی از همان آغاز که چشم می گشاییم و وقت آن است که دیگر معتقداتی داشته باشیم و بر آن مبانی رفتار کنیم پاهای عمل مان سست و لزران و بسیار مغایر است با آنچه که بر زبان می رانیم و دست و زبان از همان آغاز شکل گیری شخصیت با هم فاصله ی زیادی دارند. در فرهنگ ما ضرب المثلی تحت عنوان"دوصد گفته چون نیم کردار نیست"رایج است که خبر از اعتقاد دیرینه به اصل کمتر گفتن و بیشتر عمل کردن می دهد که متاسفانه علی رغم اعتقاد دیرینه این ضرب المثل هم فقط به زبان می آید و کاربرد عملی ندارد.حتی در میان مسئولینی که هنگام معرفی خود در محضر همگان با جرات از مواعید رنگین شان می گویند و عملکردشان در مقایسه با وعده هایشان کمتر از ده نمره می گیرد.به کرّات دیده ایم که مسئولی قبل از گرفتن پستی مواعید آنچنانی می دهد و دم از ارزش و آزادی انسان می زند اما در عرصه ی عمال عزت یک انسان را به راحتی پایمال می کند تمام حقوق و اختیارات انسان را حتی در ساده ترین موارد زیر پا می نهد و حتی باد صبا هم مواعیدش را به یادش نمی آورد. به قول حافظ: "واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند/چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند مشکلی دارم ز دانشمند مجلس باز پرس/توبه فرمایان چرا خود توبه کم تر می کنند گوییا باور نمی دارید روز داوری/کاین همه قلب و دغل در کار داور می کنند یا رب این نو دولتان را با خر خودشان نشان/کاین همه ناز از غلام ترک و استر می کنند" به عقیده ی من همین امر مولّد بسیار یاز مسائل و تعارضاتی است که امروز دامن گیر جامعه است.پدیده ای چون قانون گریزی دین گریزی و هنجار گریزی های نامتعارف و نامناسب که بیش از خیلی چیزهایی که مخل نامیده می شوند مخلّ اند ناشی از همین گفتارهای بی عمل است.چه که صاحبنظران و کسانی که در این زمینه ها مرجع تقلیدند به ؟آنچه که روزها در محافل عمومی به زبان می آورند و بر آن پای می فشرند عمل نمی کنند.هر چند به ما گفته اند که "ما قال"مهم است و زیاد به آن که چه کسی حرف می زند توجه نکنید فقط پیام را بشنوید ولی این فرهنگ باز برای ما قابل هضم و جا افتاده نیست و بیش از آنکه به محتوی توجه کنیم در کار ظواهر و قالبها و افراد هستیم.ما بیشتر "به صورت رفته و بی خبر از معنی" هستیم.علی الظاهر همه نیز از این وضع ناخرسندیم ولی چه کسی "دستی افشانده تا از سر انگشتانش........ " باران به شدت به پنجره می کوبد واصرار می ورزد که جز بوییدن و شنیدن ونگاه کردن به او کار دیگری نکنم.چشم به قطره ی تازه متولد شده ی آویزان از شاخه ی نازک مو می دوزم.سرشار است از شور چکیدن!نظاره ی صادقانه باریدن باران و غرق شدن در این همه خلوص و لطافت و لمس نام زیبای باران وجود مرا چنان به شعف می آورد که قلم را یارای شرح این شعف نیست.قلم را را یارای آن نیست که شور و عشقی پرخروش را بنگارد.به فرمایش خواجه ی شیراز "قلم را آن زبان نبود که شرح عشق گوید باز......."روح دوباره بهانه ی اوج گرفتن می گیرد. در معنای جاودانگی در میان همه ی ناجاودانه ها خیره مانده ام و این است تناقض دیگری که او حتی به ایما به آن نظر نکرد. من و باران و همه چیز با همیم.من با قلم و "جغرافیا "و "قاصدک" و "ماهی سیاه کوچو لو"و حباب ها با تولد و مرگ زود هنگامشان که انگار خبر از حقیقتی می دهند.پرده ی اتاق به شدت میل رهایی در باران را دارد ولی او به نوعی پای در بند است ما نیز به نوعی "جوجکان مرغ خندان توی باغ،بچگان کبک شادان توی دشت....کودک من لخته ی خون توی تشت"این آخرین سخنی بود که از یک انسان فراموش شده از دل دنیا به یاد دارم و هنوز در خمش مانده ام.این را و تمام ذرات غبارآلود اضافی وجودم را می دهم باران برایم بشوید. بی اختیار قلم از لای انگشتانم می خزد و این یعنی ننویس و فقط تماشا کن! اما ..."در دل من چیزی است،مثل یک بیشه ی نور،مثل خواب دم صبح، وچنان بی تابم که دلم می خواهد بدم تا سر کوه،بدوم تا سر دشت ......... دورها آوایی است،که مرا می خواند." بعد از این همه مدت سلام طبق عادت مالوف سال کمی نو
مبارک .امید است که سالی خوش و پر از موفقیت برای همه از همه لحاظ باشد.هر چند
هنوز فلسفه ی این همه تبریک گفتن را نمی دانم.به قول بزرگی که در تعطیلات دیدم دعا
کنیم که امسال مان بهتراز پارسال و آخرتمان بهتر از دنیایان باشد. طحتیلاط هم بد نبود ولی اصلا
تعطیل نبود و چیزی جز دردسر وشلوغی نداشت.نوروز امسال بیشتر به پذیرایی و پخت و پز
و رفت وروب و سر و کله زدن با بچه های بس معصوم فامیل گذشت.همه یکباره مهرشان طبق
طریق رایج گل نموده یاد ما کردند و الان هم یکباره همه رفتند و خانه خلوت شد.روز
بی چارگی طبیعت بهترین روز به ظاهر تعطیلات بود که زحمت نگارشش را دختر دایی ام
کشیده است.و ایشان لقبی غریب (موجود ناشناخته)برای من اختیار نموده اند به هزار و
نوزده دلیل .هزارش را نمی دانم ولی فکر کنم نوزده اش را بدانم. در این مدت که نمی نوشتم خیلی چیزها آموختم.آموختم که تکیه بر خیلی
عهد ها و باد صبا نتوان کرد.آموختم که چرخ کار خودش را خواهد کرد و کاری به این
خوش آمدن یا اکراه ما ندارد و هر بار هم جور ناجوری غافلگیرمان می کند.با تمام
وجود فهمیدم که ما هنوز به سایه ی آن سرو سهی هنوز احتیاج داریم و بس نبود.آموختم
که...بهتر است نگویمشان چون... خاتمی هم رفت چون مثل همیشه پایبند به اخلاق است و حاضر نیست اخلاق
فدای سیاست شود.چیزی که خیلی ها بویی از آن نبرده اند.ما می مانیم و دیگر
کاندیداها. برای من سخت است که پس از به کس دیگری بیاندیشم ولی چاره چیست!ظاهرا
میر حسین حمایت خواهد شد.تا ببینیم چرخ برایمان چه در آستین دارد. امیدوارم وبلاگ کاک سلام عبدالله زاده هم دو بار فیلتر شده مجدداً راه اندزی شود. می دانم نوشته ام خوب از آب در نیامد.ویرایش نشده و شکسته ولی... نامه ی یک سقزی(دیگر) به رئیس جمهور با سلام و تبریک و تشکر از دکتر احمدی نژاد،رئیس جمهور کشورم.امیدوارم سفرها خوش بگذرد.تبریک به خاطر نام گرفتن شما به عنوان پرکارترین رئیس جمهور جهان!خیلی زیاد از شنیدن این خبر از زبان خانم نامداری مسرور گشتم اما کمی گیج کننده بود.شاید دلیل گیجی این جانب عقب ماندگیها و مشکلات ذهنیام باشد که با شنیدن عنوان پرکارترین هر چه به آن نخود مغزم فشارآوردم نمی توانستم بفهمم که یک انسان چگونه می تواند این همه کار کند.برای همین با خود فکر کردم که شما ماوراءالطبیعی هستید که اینگونه خارقالعاده وار کار می کنید.اولا که سفر زیاد می روید.طرح های امنیت را در مراتب مختلف اجرا می کنید و بعد هم مشکل کار را دریافته می فرمایید ول کنید بندگان خدا را!مشکل ما که مدل مو و مانتوی خانم ها و بلوزهای رنگی آقایان نیست.مسکن مهر می سازید که خیلی ها به علت ضعف قوه ی تخیل قادر به مشاهدهی این مساکن نیستند.بهتر از همه یارانه هدفمند می کنید. واین اواخر هم خیلی مهربانانه نفری هشتاد هزار تومان به عنوان یارانهی نقدی می پردازید.خدا عمرتان را زیاد گرداناد.می بخشید که ادبیات من خیلی خوب نیست چون همیشه با تک ماده این درس را گذرانده ام.مهم این است که من شنیده ام که شما مهرورزید و حتما این جانب را خواهید بخشید. یادم رفت عرض کنم تشکر برای چه.تشکر برای این که شما عالم معنا را خیلی متفاوت تر از همه معنا فرمودید.به طوری که من پس از ورود شما معنی مهرورز دموکراسی را خیلی خوب دریافتم.ومهم تر از آن نبوغ شما در یافتن قیمت انسان ها ستودنی است.پیش ترها با خود می پنداشتم که انسان خریدنی و فروختنی نیست ولی امروز به لطف شما می بینم که خیلی ها را می شود خیلی ارزان خرید.حتی با هشتاد هزار تومان.برخی معتقدند که مردم گرسنه اند و شکم خالی چیزی سرش نمی شود ولی من فکر می کردم کسی که انسان نام می کیرد حتی اگر گرسنه باشد شرافتش فروشی نیست.(ولی خوب پوله دیگه...) سرتان را درد نیاورم می دانم کار دارید و در حال آماده شدن برای سفر هستید فقط یادتان باشد که ما "شما را چشم در راهیم "(به کوری چشم اصلاح طلبا)و کلی هم نامه برایتان نوشته اند همشهریان من! تا مثل بار قبل جوابشان را بدهید.در ضمن لازم نیست مثل برخی شهرها شام و نهار بدهید چون همانطور که عرض کردم شما را چشم در راهیم!! وقتی که پیامکی حاوی تبریک والنتاین گوشیش را به صدا در آورد گوشی را به دیوار کوبید و به من گفت:"از آینه ازشانه هایم و از بالشم بپرس که من او را دوست دارم روزی چند بار لبانم را می تکاند."البته شاهدت آینه و... لازم نبود چون قال زبان حال است و از رنگ رخساره می شد فهمید او...! هر گاه که واقعیت را در ذهنش مرور می کرد حافظ را به دست می گرفت به این امید که...اما حافظ هم برایش غزل های فراقی می خواند.این اواخر صادق هدایت می خواند و معتقد است خیلی شبیه اوست. نمی انم چرا برخی ها معتقدند ازدواج مرگ عشق است و عشق لیلی و مجنون هم چون به وصال ختم نشد هنوز مثال زدنی است و بر سر زبان ها.شایدچنین عقیده ای بی دلیل هم نباشدچون ندیدم روز والنتاین (که چند سالی است مد شده)در خانواده ها تبریک گفته شود.ظاهرا این روز مختص عشق های به وصال نیانجامیده است.!! سال قبل همین روز معلم ادبیات وارد کلاس شد و گفت :"بچه ها یادم رفت هفته ی قبل روز عشاق را تبریک بگویم.فقط یک نصیحت بشنوید از من کاندر آن نبود غرض.مواظب خود باشید که واسوخت* بد جور پا گرفته و اگر به هوش نباشد سرتان بی کلاه خواهد ماند." نکته ی محسوس نیاز روحی انسان به داشتن معشوق و محبوب است که به تبع تغییر سن و نگرش معشوق انسان متفاوت می شود. معشوق بچه ها والدینشان است.برخی های دیگر همسر یا کسی که می خواهند همسرشان باشد.و برخی های دیگر از عشقی بس عظیم و با شکوه تر می گویند که در آن عاشق از کام خود بری است و تنها عشقی است که در آن سر و کله مطرح نیست و هنگام پرده برگرفتن خوبان عاشقان پیششان می میرند.این عشق آتشی آب سوز و آبی آتش فروز است که با عث تعالی روح انسان می شود.در این گونه از عشق یحبونهم تاثیر یحبونهُ است.این است عشق قدیم و ازلی و ناگسستنی.
و اما" گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله ی من/و آنچه به جایی نرسد فریاد است"!
*واسوخت:مکتبی ادبی که در آن عاشق عکس العمل قهر و عتاب خود را در مقابل ناسپاسی و قدر نشناسی معشوق نشان می دهد.(همان برو به درک خودمان!)
| Design By : Night Skin |

